تصوير ايرانيان در كتابهاى درسى عرب
ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۸ 

سلام و درود بر دوستان عزیزم یه مقاله در سایت حوزه و دانشگاه منتشر شده بود بد نیست بخونید.امیدوارم استفاده کنید و به دیدهای تازه ای از جهانی که الان پیش روی شماست برسید. به دلیل زیاد بودن مطالب ادامه این پژوهش رو در پست بعدی براتون میزارم. موفق باشید.

فقط قبل از هر چیز خدایت رحمت کند مهدی اخوان ثالث چقدر زیبا گفتی:

                    خوک عرب چگونه کند ادراک         سر سروده های اوستا را

چكيده

اين مقاله در پى گزارش و تحليلى كوتاه از چهره ترسيم شده از ايران در كتابهاى درسى كشورهاى عرب است. گستره جغرافيايى اين گزارش پنج كشور عراق، سوريه، مصر، مغرب، عربستان را دربرمى‏گيرد و دامنه زمانى آن محدود به 1991ـ1995 است و از ميان كتابهاى درسى، تنها به كتابهاى رسمى دوره راهنمايى تحصيلى و دبيرستان مى‏پردازد.

سيمايى كه از ايران در كتابهاى درسى عرب عرضه شده، گاه چنان تيره و منفى است كه نگارنده را به تحرير اين مقاله و ابراز ناخشنودى تلويحى واداشته است؛ و اين هشدارى است به مسؤلان امر تا به زدودن اين كژيها برخيزند و در اصلاح چهره ترسيم شده از ايران و انقلاب اسلامى آن در ذهن دانش‏آموزان عرب بكوشند.

واژه‏هاى كليدى

ايران؛ انقلاب اسلامى؛ عراق؛ سوريه؛ مصر؛ مغرب؛ عربستان؛ كتابهاى درسى؛ دانش‏آموزان عرب؛ روابط ايران با عربها؛ ملى‏گرايى.

مطالعات تحليلى درباره محتواى كتابهاى درسى، در زمينه‏هاى گوناگون، رواج بسيار يافته است.

معمولاً كشورها و سازمانها و تشكلهاى سياسى و حزبى و عقيدتى، براى انتقال يا پايدار كردن چيزى كه آن را درست مى‏دانند به كتابهاى درسى روى مى‏آورند؛ درنتيجه هميشه چهره خودى در بهترين شكل نمود مى‏يابد؛ اما سيماى ديگران دستخوش معيارهاى خودى و مصالح سياسى و ايدئولوژيك حاكم بر دولت مى‏شود. در كاوشهاى تحليلى، به كتابهاى تاريخ و جغرافيا و آداب و اخلاق و ادبيات مى‏پردازند؛ زيرا اين كتابها براى نقل انديشه‏ها و ارزشها مناسبتر است و بهتر مى‏تواند خواسته‏ها و سياست و عقيده حاكم بر دولت را منتقل سازد؛ حال آنكه پرداختن به اين‏گونه امور، در كتابهاى علمى يا رياضى، ناشدنى يا دشوار است. تاكنون كتابها، پژوهشها، پايان‏نامه‏هاى دانشگاهى بسيارى منتشر شده است كه به تحليل محتواى كتابهاى درسى عنايت دارد و در پى بررسى چهره مندرج از ملتها و اديان و مفاهيم و سنتهاى گوناگون در اين كتابهاست.

اهميت اين‏گونه كندوكاوها در آن است كه محتوايى را كه اغلب در پس ظاهرى بى‏طرفانه يا جانبدارانه نهفته است، وارسى مى‏كند تا به شناسايى رويكردهايى بينجامد كه در بسيار از موارد پوشيده و غيرمستقيم است.

اسرائيل پس از صلح با مصر در سال 1978، و آشتى با اردن در اواخر سال 1994، بى‏درنگ و بطور مستقيم خواستار تعديل محتواى كتابهاى درسى در اين دو دولت شد و از آنها خواست كه ذهن و زبان [دانش‏آموزان] و متون درسى [آنها] را از آنچه كه به گذشته خصمانه عليه او بازمى‏گردد، بپيرايند تا دانش و بينش نسل جديد، با دستاوردهاى سياسى تازه اسرائيل سازوار افتد و كتابهاى درسى روندى رودر روى «مصالح دوجانبه» نپويد.

در زمينه بحثمان (چهره ايرانيان در كتابهاى درسى عرب) به كتابهاى تاريخ و جغرافيا پرداختم تا محتواى آنچه را كه اين كتابها براى دانش‏آموزان دوره متوسطه (چهار سال پس از دوره ابتدايى) نقل مى‏كنند، تحليل كنم؛ چرا كه اين مرحله آموزشى كه معمولاً بين دوازده تا شانزده‏سالگى است در شكل‏گيرى انديشه بسيار اهميت دارد. اين دوره معمولاً با ناآرامى برخاسته از بحران هويت و وابستگى و پرسشهايى درباره باورها و ارزشها همراه است، مقولاتى كه رخصت مى‏دهد، در اين سن آنچه را در مرحله گذشته نمى‏شد انجام داد به جا آورد، يا آنچه را مى‏توان در آينده برپا داشت، پى نهاد.

يكم: تصوير ايرانيان در كتابهاى درسى عراق

چهره‏اى كه كتابهاى درسى عراق از ايرانى (فارسى) ترسيم مى‏كند، سيمايى است شفاف و هيچ‏گونه ابهام و پوشيدگى ندارد تا تأويل پذيرد. اين چهره از آغاز تاريخ اسلام تاكنون يكنواخت است و تحولاتى كه در طى قرنها رخ داده است، طبيعت سيمايى را كه در اين كتابها از ايران عرضه شده دگرگون نكرده است و ايرانى، هميشه همان فارسى نژادپرست پلشتى است كه از آغاز دوره خلفاى راشدين تا قادسيه شكوهمند صدام، عليه امت عرب و وحدت و زبان و تمدن عربى ـ اسلامى آن دسيسه چيده، و براى تحقق هدفها و نيز آرزوهاى ويژه‏اش به همكارى با بيگانگان خو كرده است.

در اين كتابها هرگاه از فارسى سخن به ميان آيد، او همان متجاوز و شرّ مطلقى است كه بايد مانع سركشى او شد، چون او خطرى هميشگى است و همه گرفتاريهاى عربها و مسلمانان و نيز آشوبها و نابسامانيها و شورشهاى قومى و تلاشهاى تمدن برانداز، به او بازمى‏گردد.

اين كتابها چگونه از اين تصوير ياد مى‏كند؟

1. فارسيان از آغاز ظهور اسلام، دشمن اين امت بوده‏اند

ايرانيان از همان آغاز دعوت اسلامى، به عرب و اسلام كينه ورزيدند و دشمنى خود را با آسيب‏رساندن به وحدت حكومت عربى و آقايى آن تا دوران امويان و عباسيان ادامه دادند. «اما مردم عراق برضد استيلاى آنان و بيگانگانى چون مغولان، عثمانيان، انگليسيهايى كه كوشيدند عراقيان را استثمار كنند و همبستگى آنان را بگسلند و بر سرزمين و ثروت آنها چيره شوند، ايستادگى كردند».1

«هنگامى‏كه رسول اكرم(ص) آگاه شد كه كسرى نامه‏اش را پاره كرده است، او را چنين نفرين كرد: «خداوند پادشاهى او را براندازد». پروردگار اين درخواست را پذيرفت و پادشاهى او در جنگهاى آزادى‏بخش عرب سرنگون كرد... ».2

الف) ترفند فارسيان عليه عربيت و اسلام

«پس از پيروزى قاطع عرب در جنگ قادسيه و آزادسازى عراق از چنگ فارسيان و فروپاشى حكومت فارسى، آنان از خوى خوش عرب سوءاستفاده كردند و دشمنى و ترفندبازى آنان عليه امت عرب و اسلام فزونى يافت. ايرانيان پيشواى امت، خليفه عمر بن خطاب (رضى اللّه عنه) را ترور كردند اما باز امت عرب آهنگ پيشرفت خود را پى‏گرفت و رسالتش را به سراسر گيتى گسترش داد. فارسيان از راه دامن زدن به آشوبها و ناآراميهايى كه به شهادت خليفه، عثمان بن عفّان (رضى اللّه عنه) و خليفه على بن ابى طالب (رضى اللّه عنه) انجاميد، دوباره عليه امت عرب توطئه چيدند. بدين‏ترتيب فارسيان در سوءقصد به جان خلفاى سه‏گانه راشدين دست داشتند»3. اين اتهام عينا در جزء چهارم اين مجموعه هم تكرار مى‏شود.

بنابر تصريح كتاب [تاريخ عربى ـ اسلامى، سال سوم دبيرستان] اگر ايرانى مجرم گنه‏كارى به نام «ابولؤلؤ» غلام مغيرة بن شعبه به جان خليفه، سوءقصد نمى‏كرد، او عمليات آزادسازى سرزمين عربى را به پايان مى‏برد. اين سوءقصد پيامد رشد كينه فارسيان از امت عرب پس از پيروزى عرب بر آنها در جنگ قادسيه در سال 14 هجرى است».4

ب) دسيسه‏چينى در دوره امويان

«فارسيان در دوره امويان دشمنى خود را با امت عرب و حكومت موحد آن، از دو راه بنيادين پى گرفتند:

اول، دشمنى دينى و فكرى: اين‏گونه دشمنى، شعوبيه و زندقه نام گرفت؛ چراكه، فارسيان در انديشه مشوّه جلوه دادن اسلام بودند و تلاش كردند قرآن و سنت شريف را تحريف كنند و زبان عربى را كه پايگاه گرانمايگى و رمز وحدت قومى عرب بود، مخدوش سازند و انساب عرب را لكه‏دار جلوه دهند و ارزشهاى اصيل عربى چون: كرامت و شجاعت و امانت را دروغ وانمود كنند. امت عرب با اين روند ويرانگر... درافتاد... و نقشه‏هاى آنها را خنثى كرد... .

دوم، دشمنى سياسى: فارسيان كوشيدند در با گسترش آشوبها و شورشها و مشاركت در آنها، بنيان آن حكومت نيرومند را بركنند. از اين‏رو در فتنه «مختار ثقفى»، شركت جستند و چون حكومت عربى در سال 67 هجرى قمرى اين آشوب را سركوب كرد، ايرانيان از سرپيچى «ابن اشعث» پشتيبانى كردند و هنگاميكه در سال 84 هجرى قمرى اين غائله خاموش شد آنها به پشتيبانى از فتنه «عبدالله بن معاويه» كه در سال 129 هجرى قمرى فرونشانده شد، برخاستند، بدين‏ترتيب همه ترفندها و نيرنگهاى ايرانيان در برابر پايدارى حكومت شجاع عرب شكست خورد».5

ج) دشمنى در دوران عباسيان

«دشمنى فارسى با حكومت عربى در دوره عباسيان فزونى گرفت...»؛ [در شرح اين موضوع] همان مطالب و دو راه بنيادين (راه دشمنى دينى و فكرى، و راه دشمنى سياسى) مربوط به دوران امويان، در اينجا هم تكرار شده است.

2. فارسيان، استمرار دشمنى در دوران متأخر

دشمنى فارسيان برضد عرب و بويژه عراق، در طول دوره‏هاى گوناگون تاريخ از جمله در زمان صفويه و رضاشاه ادامه يافت.

الف) يورش فارسيان صفوى

«شاه‏اسماعيل، دين را بهانه‏اى كرد براى توسعه‏طلبى خود در ايران و مناطق همجوار آن. عراق در پيشاپيش سرزمينهايى بود كه شاه‏اسماعيل صفوى بدانها چشم طمع دوخت ... وى در شهر بغداد، سياستى نژادپرستانه و آميخته با ملى‏گرايى در پيش گرفت... اما با پايدارى سخت عراقيان روبه‏رو شد... صفويان در دوران حكومتشان بر عراق، اثرى كه درخور ياد باشد، برجاى نگذاردند. آنان دست تاجران ايرانى را بكمال بازگذاشتند تا ثروت عراق را به تاراج بردند. فارسيان [در عراق] نسبت به كشاورزى و كاريزهاى آبيارى كوتاهى كردند.»6

«فارسيان براى رسيدن به هدفهاى توسعه‏گرانه خود در [خليج فارس(3)] با پرتغاليهاى استعمارگر همكارى كردند».7

«هنگامى‏كه پرتغاليها به تنگه هرمز دست يافتند، شاه‏اسماعيل صفوى در سال 1515م نماينده‏اى نزد آنان گسيل داشت تا هم از آنها بخواهد چند كشتى در اختيار او نهند تا بتواند به بحرين و قطيف يورش برد و هم براى تحقق هدفهاى تجاوزگرانه خود با آنها هم‏پيمان شود. فارسيان با ديگر نيروهاى اروپايى مهاجم هم براى دست‏يابى بر سرزمينهاى عربى همكارى كردند؛ از اين‏رو بر عرب بود كه در برابر اتحاد اروپايى ـ فارسى كه به سرزمينشان چشم طمع دوخته بود، پايدارى ورزد».8

«با وجود تسلط عثمانيان بر عراق، آزمنديهاى فارسى در آن ادامه يافت... ايرانيان در سال 1923م بغداد را اشغال كردند... اما بصره در برابر اين يورش فارسى پايدارى كرد، و افراسياب كه افسرى عثمانى و عرب‏تبار بود موفق شد نيروى مستقلى در بصره فراهم كند و در برابر حمله‏هاى نظامى پرشمار فارسى تاب آورد».9

«همچنين، عثمانيان و فارسيان در طول استيلاى پى‏درپى بر عراق، در دين بدعتهاى فراوان نهادند و كارهاى نابجا، بسيار كردند».10

«چون رضاشاه در ايران به سلطنت رسيد، چشم‏داشتهاى ايرانى بر [خليج فارس[ افزايش يافت. او توانست با به كارگيرى نيروهاى مسلح و با همكارى انگليسيها منطقه اهواز را اشغال كند و آن را به ايران بپيوندد و در سال 1925م دولت عربى را در آن براندازد».11

ب) قادسيه شكوهمند صدام

«قادسيه دوم» كه عراق بر ضد ايران وارد آن شد، از هر دو طرف ادامه قادسيه اول بود: عرب با شهامتش از سرزمين و كرامتش دفاع مى‏كرد؛ و فارس با خصومتش آشوبها و دسيسه‏ها برمى‏انگيخت. عراق همان طرف عربى بود كه در برابر خطر فارسى ايستاد... .

«كار، تنها به تبليغات عليه عراق منحصر نشد، بلكه به دخالت در امور داخلى عراق و حمله‏ور شدن و ويران كردن بسيارى از شهرها و روستاهاى مرزى عراق انجاميد. ايران در چهارم سپتامبر 1980 براى فراهم كردن زمينه حمله هوايى توفنده‏اى عليه عراق، سلسله يورشهاى نظامى را با توپخانه و زره‏پوش و پياده‏نظام و به كارگيرى نيروى هوايى... آغاز كرد. آنها فراموش كردند كه عراق ساختن تاريخى تازه را آغاز كرده است، و از اين‏روست كه مبارزطلبى نظامى آنها را پاسخ مى‏دهد».12

«يورشهاى پى‏درپى به عراق، بر آگاهى ملت نسبت به جايگاه كشورش افزود و او را براى پاسخگويى به تهديدها، به حالت آماده‏باش كامل و هميشگى درآورد، همچنانكه ارتشش را براى جان‏فشانى در راه وطن كاملاً هوشيار كرد».13

«از همين جاست كه اهميت موقعيت جغرافيايى [عراق] آشكار مى‏شود. او نگهبان درستكار مرزهاى شرقى وطن عربى ... [مرزهاى ايران] است، همچنانكه جايگاه اين كشور در رأس [خليج فارس] مسؤوليتى تاريخى در پشتيبانى از عربيت اين گستره آبى به عهده او گذاشته است».14

«بر اساس مسؤوليت ملى مترتب بر اين جايگاه عراق، اين كشور همه امكانات خود را براى زير نظر داشتن مطامع بيگانگان و رويارويى با آنان به كار گرفته است...».15

«و در آينده نيز با تجاوز بيگانه كه در پى زيان‏رساندن به عربيت و استقلال منطقه خليج [فارس] است، مقابله خواهد كرد».16

ج) علل جنگ

«دولت انقلاب در عراق، نظام نوپا را در ايران، كه پس از سرنگونى شاه در سال 1979 قدرت را به دست گرفت، به رسميت شناخت، اما خمينى و اطرافيانش از همان روزِ نخست دست‏يابى به قدرت، به جاى آنكه درخواست عراق براى برقرارى روابط خوب و حسن همجوارى را بپذيرند، عليه عراق موضع خصمانه گرفتند و بر حمله‏هاى خود بر حزب و انقلاب افزودند و تجاوز به روستاها و مناطق مرزى را افزايش دادند».17

«در چهاردهم سپتامبر 1980، حكومت نژادپرست خمينى تجاوز مسلحانه خود را آغاز كرد... و مسؤولان ايرانى تصريح كردند كه در پى اشغال عراقند. در نتيجه رهبرى عراق دستور داد كه تجاوز سركوب شود و نيروهاى مسلح عراق وارد خاك ايران شوند...».18

در بررسى تفصيلى علل جنگ، گذشته از آنكه تنها از ايران سخن در ميان است، التفات از عام به خاص روى مى‏دهد و به «حكومت خمينى» اشاره مى‏شود و درنتيجه دشمن و هدف دقيقتر معلوم مى‏شود. اين در كنار يادآورى دوباره همكارى ايران با استعمار است كه در اينجا مراد همكارى «حكومت خمينى» با صهيونيسم است؛19 بى‏آنكه در ستايش از خود و تفكر بعثى كوتاهى شود... .

گذشته از اينها، فصل كاملى با عنوان «دستاوردهاى قادسيه بزرگ صدام و نقش آن در پيشرفت جامعه عراق» در كتاب تربيت ملى سال سوم دبيرستان آمده است.20 اين فصل به مجموعه پرسشهايى مى‏انجامد كه فلسفه طرح آنها تأكيد بر مفاهيمى است كه اين فصل از كتابها درباره تجاوز نظام خمينى و همكارى آن با صهيونيستها، و نيز عشق عراقيان به خدمت سربازى، دربردارد.21

نظر به خطر دشمن و تهديدها و آزمنديهاى كهن و كنونى او، كتابهاى درسى چهره‏اى از رئيس جمهور صدام حسين تصوير مى‏كنند كه از حيث بزرگى و اهميت و دلاورى، سازگار با اين خطرها و چالشهاى تحميلى بر عراق و امت است؛ از اين‏رو در فصول كتابها، در همه مناسبتهايى كه در اين زمينه فراهم مى‏شود، بر نقش رهبر تاريخى، سعد بن ابى وقاص تأكيد و براى سلامتى او [صدام] هم دعا مى‏شود و در بسيارى از موارد كار به مقايسه ميان سه ركن: صدام حسين، عراق، امت عربى مى‏انجامد. ...

«قادسيه پدران عرب ما دوباره به دست قهرمان عربيت و اسلام، زعيم صدام حسين، تكرار شد».22

«قادسيه صدام، رستاخيز تازه عرب است كه عراقيان در آن قهرمانيهاى اجداد بزرگ خود را كه پرچم اسلام را بر دوش داشتند زنده كردند... كسانى چون سعد بن ابى وقاص و خالد بن وليد... و صلاح الدين ايوبى...».23

«رئيس جمهور، صدام حسين، همه ... اصول انسانى را در ميان امت ما عينيّت بخشيد».24

در روند تلاش براى تحكيم مفهوم وطن پرستى و وحدت عرب، در جزء چهارم كتاب تربيت ملى، كوشش براى نژادپرست نشان دادن فارسيان، آشكار مى‏شود «ملى‏گرايى نژادپرستانه، در تعصب و برترى‏جويى و به كارگيرى خشونت براى تحميل سيطره بر امتها و ملتهاى ديگر تبلور مى‏يابد. درست مانند فارسيان نژادپرست و صهيونيستها. اما مفهوم ملى‏گرايى انسانى در بزرگى و روح همكارى تجلى مى‏كند... آنگونه كه شأن امت عرب ما در طى مراحل گوناگون تاريخ بوده است».25

د) ديگر عوامل منفى چهره ايرانى

در چارچوب گفتگو از تجاوز ايران كه در بيشتر فصلهاى كتابهاى مورد بحث ما تكرار مى‏شود، گاه‏گاهى فرآيند پيوند ميان تجاوز ايرانى با تجاوز آمريكايى ـ آتلانتيكى در «ام‏المعارك» و نقشه‏هاى صهيونيستى در منطقه به چشم مى‏خورد؛ حال‏آنكه اين كتابها درباره «ام‏المعارك»، يعنى همان جنگى كه آمريكاييها آن را «توفان صحرا» خوانده‏اند و هدف از آن رهايى كويت از اشغال عراق بوده است، جز چند كلمه نمى‏گويد، آن هم براى اشاره به اينكه: تجاوزى بود كه در برابرش ايستادگى شد و پيروزى به دست آمد؛ يعنى، در اينجا هيچ اصرارى بر بازشكافت ماهيت اين جنگ كه در تجاوز خلاصه مى‏شود، نيست؛ حال‏آنكه تقريبا هيچ فصلى از كتابهاى موضوع اين كاوش ـ بنابر نمونه‏هايى كه ياد كرديم ـ تهى از تحريك عليه دشمن فارسى نژادپرست نيست و اين گذشته از شرح درسها و پرسشهاى آنها و تصويرهايى است كه جملگى تكرار و تأكيد مفاهيمى است كه درسها درباره فارسيان پيش رو نهاده است. از طرفى مى‏دانيم كه هيچ پرسشى درباره «ام‏المعارك» يا صهيونيسم در ميان نيست و در همان حال كه در هر كتابى بخشها يا فصلهاى كاملى به گفتگو از قادسيه صدام اختصاص يافته است، درباره «ام‏المعارك»، جز اشاره‏اى گذرا به تجاوز يا هجوم آمريكايى ـ آتلانتيكى بر عراق ديده نمى‏شود. اين گزيده‏گويى درباره اسرائيل هم صدق مى‏كند؛ يعنى، غير از اشاره‏اى به فلسطين اشغالى، به عنوان بخشى از سرزمين عرب، هيچ تحريكى عليه اسرائيل، مانند تحريكى كه متوجه فارسى يا ايرانى به معناى عام است، وجود ندارد.

«عراقيها، با نظاميان تجاوزگر جنگيدند... چنانكه در رويارويى با تجاوز حكومت ايران عمل كردند و آن گونه كه در برابر تجاوز آمريكايى ـ آتلانتيكى ـ صهيونيستى (تجاوز سه‏جانبه) ايستادگى كردند...».26

«امروزه پيكار و جهادشان را براى ساختن حال و بناى آينده، در قادسيه شكوهمند صدام و جنگ جاودانه «ام‏المعارك» پى مى‏گيرند...».27

2. ملاحظاتى درباره چهره ترسيم شده

در كنار عوامل برجسته و آشكارى كه ويژگيهاى خشن و تيره‏اى براى چهره ايرانى مى‏آفريند، در دو كتاب جغرافياى سال دوم و سوم دبيرستان، يگانه اشاره‏اى هست كه در آن از ايران بى هرگونه صفتى ياد مى‏شود؛ يعنى، بى‏اشاره به اسلاميت آن و بى‏اشاره به نژادپرستى فارسى يا تجاوزگرى آن. در اين كتاب حتى هنگام گفتگو از جزيره ابوموسى، ايران به اشغال آن متهم نمى‏شود.28 وضع در هنگام گفتگو از پراكندگى جمعيت و عامل دينى آن در عراق نيز چنين است؛ «وجود مقبره‏ها و مكانهاى مقدس، بر گرايش جمعيت به شهرهايى چون كربلا و نجف مى‏افزايد... و از برخى از كشورهاى ديگر مانند ايران و پاكستان و هند...».29 اين در حالى است كه همين عامل «وجود مقبره‏ها و مكانهاى مقدس» كه ايرانيان را به سوى شهرهاى عراق مى‏كشاند، در كتاب تاريخ،30 ستون پنجم در داخل جامعه عراق ناميده شده است كه به سود بيگانگان عمل مى‏كند. گفتنى است كه اين دو كتاب (جغرافيا و تاريخ) براى دانش‏آموزان سال سوم دبيرستان است و در سال 1994م به همان شكل تجديد چاپ شده است. كار در اين كتاب31 به اشاره‏اى بى‏طرفانه ـ چنانكه گذشت ـ منحصر نمى‏شود بلكه جمله ديگرى است كه به روابط حسنه با «مردم ايران و مردم تركيه» مى‏خواند32 اما اين امر هرگز در هيچ‏يك از كتابهاى درسى‏اى كه آنها را كاويده‏ام، تكرار نمى‏شود.

در سخن از «ام‏المعارك» پس از پيوند سريع آن با تجاوز ايران، تنها يك‏بار به نقش سودجويانه ايران در اين جنگ اشاره مى‏شود «از راه اجراى نقشه‏هاى استعمارى در آشوبهاى داخلى و به كار گرفتن گروهك گمراهش براى انجام فعاليتهاى خرابكارانه و چپاول و كشتار بيگناهان».33

از راه ويژگيهايى كه در فصلهاى كتابهاى تاريخ و جغرافيا و تربيت ملى آمده است در طول سه يا چهار سال، مؤلفه‏هايى پايدار از چهره همسايه ايرانى در ذهن دانش‏آموز نقش مى‏بندد كه مى‏توان آنها را به گونه زير خلاصه كرد:

1ـ ايران ادامه‏دهنده هميشگى تاريخ فارسى خود است و حتى پس از انقلاب اسلامى ـ كه در اين كتابها هرگز به آن اشاره نشده است ـ هيچ دگرگونى‏اى در آن رخ نداده است.

2 ـ خمينى و سياست تجاوزگرانه او، ادامه سياست شاهان پيشين ايران و صدام حسين دنباله‏رو سياست رهبران گذشته عرب است.

3 ـ فارسيان درپى انتقام قادسيه اولند.

4 ـ فارسيان در قتل خلفاى سه‏گانه عمر و عثمان و على دست داشته‏اند.

5 ـ فارسى، پيوسته دست به تجاوز مى‏زند و تلاشهاى صلح‏جويانه رهبر عرب را نمى‏پذيرد.

6 ـ فارسيان ستون پنجم و در پى آشوب و بلوايند.

7 ـ فارسيان ضد تمدن اسلامى‏اند.

8 ـ فارسيان ضد يكپارچگى مردم عراق و ضد وحدت امت عرب و زبان و مليت آنهايند.

9 ـ ملى‏گرايى فارسى، نژادپرستانه است، برخلاف ملى‏گرايى عربى كه انسانى است.

دوم: چهره ايرانيان در كتابهاى درسى سوريه

تصويرى كه كتابهاى درسى سوريه در مجموعه تاريخ و جغرافيا از ايران ترسيم مى‏كند ـ آنگونه دركتابهاى عراق ديده شد ـ زشت و خصمانه نيست و براساس آن تنها ايرانيان نبودند كه وطن عربى را تهديد كردند و از عصر امويان تا تاريخ معاصر، بخشهايى از آن را جدا كردند، بلكه تركها، مغولان، صليبيان، صهيونيستها نيز كه خطر بزرگ اسكان مهاجران را در تاريخ جديد پديد آوردند، بوده‏اند؛ اما ايران امروز، جمهورى اسلامى است.

كتابهاى درسى سوريه، چهره‏اى تيره از ايرانى ترسيم نمى‏كند و هر گاه چنين كند، آن را به مراحل تاريخى گذشته بازمى‏گرداند. در مواردى كه اين كتابها از جنبشهاى ضد عرب سخن مى‏گويد، آن را به فارسيان منحصر نمى‏داند و علل اجتماعى و سياسى اين قيامها را تفسير مى‏كند و ايران پس از انقلاب را به عنوان جمهورى اسلامى كه سياستهايش غير از سياست شاه سابق است معرفى مى‏كند.34

كتابهاى سورى بسيار بر خطرهاى عنصر صهيونيسم تأكيد مى‏كند و براى آن ويژگيهاى منفى بسيارى برمى‏شمارد؛ در حالى كه ايران را حتى در تاريخ فارسى كهنش، هرگز به هيچ‏يك از اين ويژگيها متصف نمى‏كند.

سوم: چهره ايرانيان در كتابهاى درسى مصر

اين كتابها تصوير روشن و مشخصى از ايران ترسيم نمى‏كند؛ و هرگاه به ايران مى‏پردازد به رخدادهاى تاريخى كهن بسنده مى‏كند و حتى قادسيه‏اى را كه در آن فارسيان از عربهاى مسلمان شكست خوردند درخور افتخار به عربيت، يا موجب ريشخند ايرانيان و بدگمانى به آنها نمى‏داند. اين رويداد چيزى بيش از رخدادى تاريخى در عرصه‏هاى پيروزى اسلام نيست. هنگامى كه ابابكر جنگ با مرتدان را به پايان برد، سپاهى را به فرماندهى خالد بن وليد براى رهايى عراق از دست فارسيان روانه كرد؛ خالد موفق شد وارد حيره شود ... چون عمر به خلافت رسيد، سپاهى به استعداد سى‏هزار رزمنده به جلودارى سعد بن ابى‏وقاص به عراق فرستاد. او با فارسيان درگير شد و در منطقه قادسيه در سال 14 ه . ق. بر آنان پيروز شد... يزدگرد پادشاه ايران گريخت... و از سپاه عرب شكست سختى خورد... و سرزمين فارسيان بخشى از دولت اسلامى شد و ايرانيان اسلام آوردند و عرب آنها را موالى خواند.35

با نزديك شدن به عصر جديد، تصوير كهن ايران پنهان مى‏شود و براى ايران معاصر، تصويرى ترسيم مى‏شود كه از چالشها و درگيريهاى ارضى و مرزى حتى در وطن عربى بركنار است. اين كتابها بر اين نكته كه ايران جزاير سه‏گانه تنب كوچك و تنب بزرگ و ابوموسى و منطقه اهواز را اشغال كرده است ـ آنگونه كه كتابهاى عراقى و سورى تأكيد مى‏كند ـ تأكيد نمى‏كند.

اين كتابها از جنگى كه هشت‏سال ميان عراق و ايران به طول انجاميد، به سادگى مى‏گذرد و به جزئيات آن و نيز علل سياسى و نظامى آن نمى‏پردازد و به آغاز آن پس از پيروزى انقلاب اسلامى در ايران اشاره نمى‏كند همچنانكه اين كتابها اصلاً از نفس انقلاب در ايران نمى‏گويد و تنها از نقش مصر در سازمانهاى منطقه‏اى و جهانى و عربى و اسلامى ستايش مى‏كند و به بيانيه‏اى كه كنفرانس اسلامى صادر كرد و در آن خواستار پايان دادن به درگيريهاى نظامى شد، اشاره مى‏كند. اين «كنفرانس، بيانيه‏اى براى دو كشور اسلامى در حال جنگ ايران و عراق، ارسال داشت و خواستار پايان بخشيدن به عمليات نظامى و پذيرش گفتگو براى حل مشكلات موجود ميان دو طرف و تشكيل گروهى براى ميانجيگرى ميان دو كشور شد».36

در اين كتابها، نپرداختن به مشكلات سياسى يا جنگهاى نظامى ميان كشورهاى منطقه، كارى عمدى است و اين چشم‏پوشى، برخلاف سياست رسمى مصر است كه هم در برابر جنگ ايران و عراق و هم در ازاى اقدام عراق به اشغال كويت، موضعگيرى آشكارى كرد.

آنچه در سياست تربيتى كتابهاى درسى مصر جالب توجه مى‏نمايد، تأكيد بر تجاوز اسرائيل و اشغال فلسطين است كه به گونه‏اى روشن و برجسته در همه جنبه‏هاى كهن و تازه‏اش تكرار مى‏شود بى‏آنكه اين امر فرآيند صلحى را كه مصر از زمان كمپ ديويد با اسرائيل در پيش گرفته، از فصلهاى برخى از اين كتابها بيندازد. «هنگامى كه عرب صدور نفت به كشورهاى بيگانه‏اى كه اسرائيل را در تجاوزش به عرب يارى مى‏كردند، قطع كرد، از نفت بمثابه سلاحى اقتصادى در جنگ اكتبر 1974 به سود خود بهره گرفت...».37

[اين كتابها] براى ستايش نقش مصر و اتحاديه كشورهاى عرب در مقابله با مشكلات جهان عرب، فلسطين را مثال مى‏زند: «در پى پيشروى اسرائيل در سرزمين فلسطين در سال 1948، ارتشهاى عرب وارد عمل شدند و كوشيدند صهيونيستها را از فلسطين برانند؛ و كار به جايى كشيد كه اگر كشورهاى اروپايى و آمريكا دخالت نمى‏كردند، پيروزى نزديك بود».38

ملاحظات و برداشتها

كتابهاى درسى مصر، جز بر محور قرار دادن نقش مصر و تمدنش، اهتمام نمى‏ورزد. مى‏توان اين نقشها را از لابلاى عناوين اين كتابها بر گرفت و به گونه زير مرتب كرد:

ـ مصر سرزمين من.

ـ جغرافياى وطن عربى.

ـ جغرافياى وطن عربى و تاريخ آن در دوره اسلامى.

ـ تاريخ جديد مصر و عرب.

ـ مصر و جهان.

ـ مصر و تمدنهاى باستانى جهان.

رابطه تيره مصر با ايران و قطع روابط سياسى و جنگ تبليغاتى دو كشور عليه يكديگر، تصويرى منفى از هر دو كشور در افكار عمومى پديد آورده است، اما اين تصوير به كتابهاى درسى مصر راه نيافته است؛ لذا از رخدادهاى كهن تاريخ فارسيان كه بگذريم، ايران امروز تصوير مثبت يا منفى روشنى در كتابهاى درسى مصر ندارد.

ادامه در پست بعدی..........

با همه این اوصاف پاینده باد خاک پاک ایران


کلمات کلیدی: